• آخرین اخبار
  • پربیننده ترین اخبار
موقعیت صفحه دوم سمت راست
اخبار

کد خبر : 3551 - تاریخ انتشار : سه شنبه 18 شهریور 1393 - ساعت: 14:17

چاپ
روایت همسر شهید ایرج سورکی آزاد از 17 شهریور 57

مجروح حادثه 17 شهریور، شهید دفاع مقدس، شهید شاخص میاندورود

روایت همسر شهید ایرج سورکی آزاد از 17 شهریور 57


روایت خانم لیلا قلی نژاد مقدم همسر سردار شهید ایرج سورکی آزاد از اتفاقات 17 شهریور 57 در کتاب ایرجِ لیلا.

به گزارش میانخبر ، شهید ایرج سورکی آزاد ، در تاریخ 21 فروردین 1328 در روستای سورک کودکی در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود که نورانیت در چهره معصوم او هویدا بود.

روز به روز گذشت و این کودک به سن هفت سالگی رسید.در طول تحصیلات ابتدائی از شاگردان ممتاز بشمار می رفت بعد از پایان دوره ابتدائی وارد دبیرستان شهر و ذوق و استعداد زائد الوصف خود را در این مرحله تحصیل نشان داد.

از چهره های سرشناس در سطح ساری شده بود در سال 1347 دیپلم خود را در رشتۀ ریاضی اخذ کرد و بعلتی در کنکور دانشگاه شرکت نکرد.

در همین دوره بود که فعالیت های مبارزاتی ایشان اوج بیشتری گفت و بارها ساواک او را تحت نظر و مراقبت شدید قرار داد و چندین بار او را به سازمان اطلاعات احضار کردند و در تابستان 1354 در کنکور سراسری دانشگاه شرکت کرد و در رشته مکانیک دانشگاه علم وصنعت پذیرفته شد و در دوران دانشجویی بعنوان دانشجویی فعَال لحظه ای از مبارزه با رژیم دست بر نمی داشت و تا اینکه روز هفدهم شهریور سال 1357 به همراه سیل عظیم جمعیت در میدان ژاله سابق فریاد استقلال آزادی جمهوری اسلامی را سر داد و در اثر تیراندازی مزدوران مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحیه پا زخمی شد که تا آخرین روزهای شهادتش این زخم همچنان بر پایش باقی بود .

شهید بعنوان عنصر فعَال در منطقه مخصوصاً در محل رهبری حرکت را دست داشت و باعث تحریک و بسیج مردم بر علیه طاغوت بودند و همه مردم به ایشان علاقه خاص داشتند و حرف او را گوش می کردند .راهپیمائی ها و تظاهرات محل را ایشان و شهید بزرگوار شریفی رهبری می کردند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 57 بلافاصله کمیته انقلاب را در محل تشکیل داد و جوانان را بسیج نمود و در پاسداری شبانه روزی از انقلاب و مخصوصاً اموال دشت ناز که به اعتقاد او بیت المال مسلمین است و باید حفظ شود و تلاش زیادی را در این جهت داشت . مبارزه با با گروهای ضد انقلاب و ملحد و منافق لحظه ای درنگ نمی کرد و در مقابل آنها فاطعانه می ایستاد و همچنین در مقابل فرصت طلبها و سود جوها و کسانی که نان را به نرخ روز می خوردند قاطعانه ایستادگی کرد و مظلومانه با این همه تلاش و جهاد و مبارزه به دسیسه های آنها به زندان رفت که بعد از شهادتش مشخص شد که به علت نفوذ و دسیسه بازی فرصت طلبها بوده است و با این عمل خود ثابت کرد حتی در نظام مقدس جمهوری اسلامی هم نباید غافل بود که روزی انقلاب به دست نااهلان نیافتد .

بعد ازپایان تحصیلات در فکر شغل برای خود شد و در شرکت نکاچوب بعنوان مدیر فنی این شرکت مشغول فعالیت شد.

تاثیر گذاریش تاجایی بود که کارشناسان کمونیست رومانیایی که در آنجا کار می‌کردند شیفته اخلاق و دین‌مداری او بودند،انقلابی اتفاق افتاد او فرمانده هسته ی اولیه مقاومت در زمان انقلاب در شهر سورک (میاندرود مازندران) بود که یکی از هسته‌های مرکزی متقدمان انقلاب به شمار می‌رفت .

درسال ۱۳۵۹ شیپور جنگ به صدا درآمد باز درخود تکلیف را احساس کرد و به جبهه ها حق شتافت و در گردان سیدالشهداء ، لشکر 25 کربلای مشغول به خدمت شد با آنکه دارای تحصیلات عالیه بود خود را به عنوان یک بسیجی معمولی و بی سواد معرفی کرد .

در جبهه بسیجی ساده بود و هیچکس نمی دانست که او یک مهندس است و تا جایی خلوص داشت که تمام کارهای رزمندگان دیگر را انجام می داد .

در نهایت درتاریخ22 فروردین 62 در عملیات والفجر یک در منطقه فکه به آرزوی دیرینه ایش یعنی لقاء پروردگار وشهادت رسید وپیکر مطهرش را پس از12سال به آغوش خانواده بازگشت ودرقطعه شهدا شهر سورک به خاک سپرده شد.

در ادامه بخشی از خاطرات سرکار خانم لیلا قلی نژاد مقدم همسر شهید که در کتاب ایرجِ لیلا مربوط به اتفاقات 17 شهریور سال 57 مربوط می شود و به چاپ رسیده است را می خوانیم.

17 شهریور شهریور 1357 بود. ماه رمضان تمام شده بود . روز جمعه بعد از ماه مبارک رمضان بود. نزدیک ظهر، ناهار را آماده کردم، ولی ایرج گفت که برای نماز جماعت ظهر به مسجد نارمک می رود. گفتم:
- ناهار حاضر است، اول بخور بعد برو

گفت:

- انگار هنوز بدنم در حال و هوای ماه رمضان است؛ چون اصلاً گرشنه ام نیست. می روم زود برمی گردم.

- خدا به همراهت.

دلم شور می زد.

ناگهان یکی از همسایه ها با موتورش از راه رسید و با صدای بلند گفت:

- بی خبر نشسته اید؟ در میدان ژاله حمام خون راه افتاد.

نمی دانم چطور چادرم را سر کردم و بیرون رفتم و گفتم:

- میدان ژاله کجاست؟

یکی گفت:

- همین نزدیکی ها. طرف نیروی هوایی. بیرون نروید . مأمورها دستور تیر دارند. کسی به کسی نیست. من زود در رفتم.

*********
آمدم وسط اتاق نشستم . دست ها و پاهایم شل شده بود. گیج و منگ بودم. نمی دانستم چه کار کنم. کجا بروم. کودکم محمد علی از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد . او را در آغوش گرفتم و اشک هایم سرازیر شد.دقایق به کندی می گذشت . تقریباً یک یاعت دیگر گذشت که زنگ در به صدا درآمد. پریدم و در را باز کردم. آقای فیضیان دوست هم خدمتی ایرج بود؛ چند روز قبل، عید فطر ناهار مهمان او بودیم. با ماشین خودش آمده بودو خانم اش هم توی ماشین بود. چهره اش ناراحت بود. فکر کردم خبر ناگواری دارد، ولی گفت:

- ایرج منزل ما هست. آمدیم شما را به منزل مان ببریم.

گفتم:
- منزل شما؟ آن جا چه می کند؟

- شما وسایل بچه و خودتان را بردارید . داخل ماشین توضیح می دهم.

در همین لحظه خانمش هم پیاده شدو به داخل منزل آمد. ملتمسانه پرسیدم:

- زهره خانم! شما را به خدا ...

- نگران نباش خواهرم . توی تظاهرات بوده. کمی زخمی شده . همین. بیا خودت زودتر ببین که نگرانی ات برطرف شود.

- پس چرا به منزل برنگشته؟

- از نظر امنیتی خانه ی ما امن تر است.

منزل آقای فیضیان همان حول و حوش خیابان نیروی هوایی بود. تقریباً پانزده دقیقه طول کشید تا ما به آنجا برسیم . در این فاصله نه حرفی زدم و نه سؤالی کردم. پیش خودم گفتم:

- اگر قرار است با فاجعه ای روبه رو شوم، هر چه دیرتر، بهتر.

زهره، زن مؤمن و مذهبی ای بود. نمی دانم زیر لب قرآن می خواند یا دعا. به منزل آنها رسیدیم . ماشین به درون حیاط رفت و من با عجله پیاده شدم. در اتاق نشیمن را باز کردم و ایرج را دیدم. پیش خودم گفتم:
- خدا را شکر که زنده است .

در بستر نشسته بود و لحاف روی پاهایش کشیده شده بود. خندید و آغوش خود را برای گرفتن محمد علی باز کرد . در این فکر بودم که چه زخمی برداشته است. لحاف را کنار زد. پایش از مچ، باندپیچی بود.

صبح روز بعد، آقای فیضیان بیرون رفت و با دوستش که دندان پزشک بود، برگشت. دکتر وسایلش را در یک سینی بزرگ گذاشت و خیلی آرام و با طمأنینه، باند پای او را باز کرد و ناگهان گفت:

- اوه اوه اوه. پاشنه ی پا کاملاً متلاشی شده. من نمی توانم کاری برایش انجام بدهم.

آقای فیضیان گفت:

- هر طور شده، یک کاری برایش بکن. اگر به بیمارستان برویم، دستگیر می شود.

- ببینید، این حتماً برای خارج کردن گلوله، داروی بی هوشی می خواهد. من فقط داروی بی حسی مربوط به دندان پزشکی دارم.

ایرج گفت:

- اشکالی ندارد. می توانم تحمل کنم.

ما از اتاق بیرون رفتیم و دکتر، گلوله را بدون بی هوشی از پای او درآورد و با هزار اگر و اما، پوست پاشنه را جمع کرد و بخیه زد و بعد پاندپیچی کرد.

بعد از اتمام کار، رنگ ایرج مثل کهربا زرد و پریده شده بود. عرق سردی روی پیشانی داشت و از درد تقریباً بی هوش شده بود؛ بنابراین آمپول مسکّنی به او زده شده بود و گذاشتیم استراحت کند.

چند روزی در خانه ی آقای فیضیان بودیم. بعد به سورک برگشتیم و معالجات بعدی را در بیمارستان ساری انجام دادیم، اما به علت این که جراحی اولیه در شرایط اتاق عمل و کاملاً استریل انجام نشده بود، بعدها دچار مشکلات زیادی شد و تمام سال های بعد؛ از ناحیه ی پا دچار درد و ناراحتی بود.

*************
آقای فیضیان می گوید:

(( روز جمعه؛ هفدهم شهریور سال 1357 بود. ظهر شنیدیم که در حوالی نیروی هوایی درگیری و کشتار اتفاق افتاده . ساعت 5/2 بعد از زظهر زنگ تلفن به صدا درآمد . کسی از آن سوی خط گفت :

- شما ایرج سورکی آزاد را می شناسید؟

گفتم:

- بله.

- تیر خورده و شماره ی شما را داده.

آدرس دادم و گفتم:

- سریع بیاوریدش خانه ی ما.

وقتی او را دیدم به شوخی گفتم:

- مرد مؤمن! آخر چطور می شود پاشنه ی پای آدم تیر بخورد؟

گفت:

- بعد از نماز جماعت، توی نارمک درگیری شد. مأمورها تیراندازی می کردند . دو نفر مجروح؛ کف خیابان افتاده بودند. سینه خیز رفتم تا آنها را از مهلکه بیرون بکشم که مأمور ها از پشت تیراندازی کردند.

ایرج، دوست و یار و رفیق هم خدمتی ام بود و من حاضر بودم هرکاری برایش انجام بدهم.))

**************
ایرج دیپلم ریاضی فیزیک و فوق دیپلم صنایع چوب با تخصص مبل داشت. در کنکور سراسری 1356 توی دانشکده ی مهندسی علم و صنعت تهران در رشته ی مکانیک گرایش جامدات پذیرفته شد.

ایرج خوشحال بود که در دانشگاه قبول شده، اما نگران بود که بهمن و بهنام توی شرکت دست تنها بمانند و دوباره ساواک برای آن ها مزاحمت ایجاد کند.

کم مانده بود که بی خیال دانشگاه شود، یا ایک ترم مرخصی بگیرد که بهمن و بهنام زیر بار نرفتند و گفتند:

- به بخت خودت لگد نزن. تو حق ات بیشتر از این هاست که فوق دیپلم باقی بمانی.

از آن طرف وجدانش ناراحت بود، از این که قدرت را دست تنها رها کند و برود، ولی او به حقوق دیگران خیلی اهمیت می داد . دوست نداشت اقدامات او باعث گرفتاری برای دیگران شود. نمونه ی بارز یک انسان شرافت مند بود.

**************
آقا قدرت می گوید:

(( ترجیح دادیم خبر مجروح شدن ایرج را به مادرمان نگوییم؛ چون هم ناراحت می شد و هم مانع کار ما و فعالیت های بعدی مان. هنوز پنج ماه به پیروزی انقلاب مانده بود و مأمورها و مزدورهای شاه همه جا بودند و همه چیز را زیر نظر داشتند. برای همین به هر کس نمی شد گفت ایرج روز هفدهم شهریور تیر خورده .

یادم هست پسر نوجوان یکی از همسایه ها به نام علی نقی، وقتی ایرج را دید، پرسید:

- عمو ایرج! پات چی شده؟

ایرج که به شوخی او را پیرمرد صدا می کرد، گفت:

- حادثه خبر نمی کند پیرمرد!

****************
پای مجروح ایرج، او را از تکاپو و فعالیت برای پیروزی انقلاب باز نداشت . او عصا زنان و لنگ لنگان به فعالیت هاش ادامه می داد.

از ساری که به سمت مشهد حرکت کنی، اول به سورک و بعد به نکا و بهشهر می رسی، شهرهای مازندران فاصله ی چندانی با هم ندارند. برای همین فعالیت های انقلابیون این سه نقطه با هم هماهنگ بود. از طرفی چون بعضی از دوستان ایرج مثل بهمن طهماسبی، بهشهری بودند، باعث شدند که من و ایرج و سایر انقلابی های سورک با بهشهر مرتبط باشیم.

با آقای بنی کاظمی از دوستان شهید هاشمی نژاد و از سران انقلابی بهشهر هم ارتباط داشت . او اکنون پدر شهید است.

یک روز شنیدیم که در بهشهر درگیری خونینی روی داده و مردم چند تا از ساختمان های دولتی را به آتش کشیده اند. ما با چند تا از جوان های سورک برای کمک رفتیم، ولی هادی طهماسبی گفت:

- فعلاً غائله تمام شد. ممنون که آمدید.))
********************

یادآور می شویم شهید ایرج سورکی آزاد بعنوان شهید شاخص سال 93 شهرستان میاندورود از سوی سپاه کربلا استان مازندران انتخاب شده است.

 



دیدگاه شما در مورد : روایت همسر شهید ایرج سورکی آزاد از 17 شهریور 57

روایت همسر شهید ایرج سورکی آزاد از 17 شهریور 57 تغییر کد

موقعیت صفحه دوم سمت چپ